علی علی ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

علی دوست داشتنی مامان منصوره و بابا محمد

5 ماهگی علی

مامانی تازگیا خیلی دوست دری لباتو اینجوری مثل گل کنی وقتی هم میخوام بهت قطره بدم لباتو اینجوری میفشاری رو هم تا نتونم بهت بدم خیلی بلا شدی ها ...
15 آذر 1391

مامان بابا

سلام عسلک مامان، پسرم خیلی وقته میخوام عکسای جدیدت رو تو وبلاگ بگذارم ولی موفق نمیشم قول میدم فردا حتماً این کارو بکنم، الان یهویی دلم واست تنگ شد گفتم بیام وبلاگت پسرم الان حسابی بزرگ شدی و هر چی بزرگتر میشی شیرینتر میشی و دوست داشتنی تر کلی من و بابایی حال میکنیم وقتی بلند بلند میخندی و هی راههای ابتکاری برای خندوندنت کشف میکنیم دیروز تو که داشتی با خودت بازی میکردی یهو شروع کردی به گفتن مامان بابا یکبار میگفتی مامان مامان بعد میگفتی بابا بعد میگفتی باما خلاصه برا اینکه دلمون رو نشکنی یکبار مامان میگفتی یکبار بابا خیلی تو دل برو شدی عزیزکم بووووس ...
14 آبان 1391

اولین قهقهه تو

گلکم شنبه 91/7/15 که من تو رو گذاشته بودم خونه مامان بزرگی و رفته بودم دانشگاه ، با خاله محدثه کلی بلند بلند خندیدی و بهت خوش گذشته و اولین قهقهه تو زندگیته چون تا حالا فقط لبخند میزدی، عسلکم ایشالا تو زندگیت همیشه بخندی همیشه خوشحال باشی    و هیچوقت غم تو دل کوچیکت نباشه
17 مهر 1391

3ماهگی

پنجشنبه 91/6/23 تو سه ماهه شدی ، تولد سه ماهگیت مبارک عزیز دلم الان 5/5کیلو شدی و لباسای نوزادیت کوچیک شدن خیلی خوشحالم که تو روز به روز داری بزرگ میشی و من حس میکنم بزرگ شدنت رو هفته پیش من مجبور شدم بصورت نیمه وقت برم سرکار یعنی از 8تا 12 برات یه پرستار گرفتم که تو خونه مامان بابا ازت مواظبت میکنه ، کلی دلم برات تنگ میشه وقتی ساعت 12 میشه نمیدونی با چه دلهره و هراسی خودمو به خونه میرسونم، نمیدونی که چقد دوست دارم خیلی.....
28 شهريور 1391

به پسرم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست                         کنار تو درگیر آرامشم همین از تموم جهان کافیه                                همین که کنارت نفس میکشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست                       تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه&nb...
7 شهريور 1391

مادر یعنی...

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو ، بیداری ...
8 مرداد 1391

این نیز بگذرد

هر روز که میگذره اوضاع بهتر و بهتر میشه درد عمل کم و کمتر شد. من به بچه عادت کردم و بچه به من کم کم یاد گرفتم چجوری بهش شیر بدم و علی هم یادگرفت چجوری شیر بخوره برای مواقعی که شیر ندارم دکتر شیر کمکی داد به شب بیدار شدن عادت کردم حالا دیگه من به علی عادت کردم و علی به من ولی واقعا روز 10 و 40 یه حکمتی داره هر دو روزش معجزه اتفاق میفته من که حس کردم این معجزه رو
8 مرداد 1391

مشکلات ماه اول مادر شدن

ماه اول دوران جالبی بود هم خوشحالی هم تجربه نداری هم درد داری درد عمل سزارین بود بچه گرسنه بود من شیر نداشتم بچه نمیتونست سینه بگیره و مرتب گریه میکرد، اینجا بود که منم همراه علی زدم زیرگریه از مشکلات دیگه این ماه این بود که بچه مداوم میخواست شیر بخوره همش به من وصل بود غیر از شب بیداریها ، روزها هم از بقیه فاصله گرفته بودم دیگه نمیتونستم با بقیه سر سفره بشینم چون علی داشت شیر میخورد، حتی بعضی وقتها جواب تلفن رو هم نمیتونستم بدم چون علی داشت شیر میخورد و بعضی وقتها واقعاً کلافه میشدم ...
8 مرداد 1391